سفر به تهران -تابستان ۸۷
توی تهران آدم احساس کوچیکی می کنه!
یعنی به علت کثرت جمعیت و … اتفاق های جدید و تازه ، دیگه جدید و تازه نیست، مثلا عروسی و ازدواج که یک اتفاقی هست که معمولا یک بار برای آدم تو عمرش می افته. تو شهر کوچیک ما وقتی می بینی یکی ازدواج کرده خوشحال می شی، چون هر از چند گاهی یه عروسی می بینی ، یا مرگ ولی اینجا از بالای شهر که را می افتی تا برسی پایین شهر بیش از ۲۰ تا عروسی در یک ساعت میبینی.
تو شهر ما هر از چندگاهی صدای آمبولانس می یاد و وقتی می یاد بهش احترام می زارند، اینجا فقط تو یک ساعت من سه تا آمبولانس آژیر کشان دیدم! مرگ که دیگه نگو!!! نمی دونم من خیلی املم و تاز از داهات اومدم ، یا بر عکس ما خیلی مترقی هستیم و پیشرفته و بعضی ها خیلی … به هر حال ما تو خونمون با شرت راه نمی ریم، چه برسه تو خیابون!!! (البته بهش می گن شلوارک ولی خدا وکیلی همون شرت دیگه نهایتش مایو یا شرت ورزشی)
اما تو این شهر شلوغ یه چیز خیلی زیبا دیدم، که برام واقعا جالب بود و تازه، تویه یه پراید که همه داشتن بستنی قیفی می خوردن، دیدن یه کسی که به قول ما عقب مونده زهنی (یا شایدم بهتر بگیم، کسی که نتونسته خودشو با پیچ و خم های زندگی و حیلگری های اون سازگار کنه) لبخند رو به لبام نشوند. با قیافه معصوم، قیافه ای که تو این شهر بزرگ نه توی چهره دخترای بزک کرده (و آرایش کرده) می بینی ، و نه لا بلای ریش و پشم بعضی از افراد. خنده ای از ته دل و دست تکان دادن از پشت پنجره ماشین برام خیلی جالب بود. نفهمیدم به من بستی قیفی رو تعارف می کرد، یا اینکه داشت نشان می داد، به هرحال اون بستنی قیفی براش با ارزش تر از خیلی چیز های ما بود.
ودر پایان:
یک روز یه دیوانه ای رو بردن تیمارستان، مسئول اونجا ازش پرسید که چرا تو رو آوردن اینجا، گفت: من به دیگران می گفتم دیوانه و اونا به من، ولی چون زور و تعداد اونا بیشتر بود، من رو گرفتن و انداختن تیمارستان!!!
قبل از خواب همه رو دعا کنید.
Tags: تهران, سفرRelated posts
دستهها: جامعه و اجتماع بازدید ها: 2,509